زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 چه وقتی احساس آرامش میکنم؟ 

 

- وقتی که دستای گرم مامانمو می گیرم و به چشماش نگاه میکنم. 

 

- وقتی که در خلوت نماز می خونم . و با خدای خودم صحبت می کنم. 

 

- وقتی که قسمت عمیق  استخر شیرجه می زنم. 

 

- وقتی که چشامو میبندم و خاطره اولین عشقمو به یاد میارم 

 

- وقتی که به تاب بازی های دوران کودکی فکر میکنم 

 

- وقتی که آدمی با شرایط بد تر از خودم میبینم! 

 

- وقتی که دوستامو میشمرم. 

 

- وقتی که موسیقی بی کلام گوش میدم. 

 

- وقتی که ماشینو خوب پارک می کنم. 

 

- وقتی که استاد به من لبخند می زنه. 

 

- وقتی که توی کتابخونه میشینم و در یک محیط ساکت مطالعه میکنم. 

 

- وقتی که مینویسم...قبل تر در سررسید و تقویم.... حالا در وبلاگ!

ترم دو شروع شد . و نصف ترم مثل خواب و رویا گذشت.... 

 

من این ترم خیل بزرگ تر شدم. و کارهای بزرگ و مفیدی انجام می دم که نتیجه این حرکتم اینه  

 

که بیرون اومدم از عنوان ناخوشایندی به نام :‌دانشجوی پزشکی تک بعدی! 

 

- با همه مشکلاتی که می دونستم سر راه یک نمایند ه هست ، نماینده خانم های کلاس شدم 

 

- با جمع آوری نفری 300 تومان از خانمها برای نماینده کلاس یک خط ایرانسل خریدم!  

 

- برای بیوشیمی کمیته علمی تشکیل دادم 

 

- هم چنین برای درس بافت شناسی 

 

- و هم چنین برای آناتومی 

 

- برای کلاس نرم افزار بافت شناسی از ترم بالایی ها گیر آوردم 

 

- و تا الان زحمت یک همه جزوه زدن و حساب کردن پولشو انجام دادم. 

 

- در این میان تعدادی از دوستانم را از دست دادم و تعدادی به من علاقه مند تر شدند. 

 

- همچنان سرگروه تحقیقات طرح رمضانمون هستم و بار بیشتر کارهای گروه با منه 

 

- در کارگاه های آموزشی تحقیقاتی اسم نوشتم و این هفته اولین جلسشو رفتم  

 

- در یک کلاس ترجمه زبان ثبت نام کردم . دو جلسه در هفته کلاس میرم و هفته قبل  

 

امتحان میان ترمشو دادم.  

 

- یک طرح تحیقاتی دیگه هم از گروه دندانپزشکی بهم پیشنهاد شد. دو جلسشو رفتم. ولی دیدم 

 

دیگه بیشتر از این نمی تونم !  انصراف دادم  

 

- حال من خوب است...  این جا که دارم تایپ می کنم طبقه سوم دانشگاست. کنار پنجره 

 

قطره های باران روی شیشه می ریزند. اولین بارانی پاییز مشهد امروز سرازیر شد. 

  

- زندگی زیباست. به همه سختی ها خوشبینم!

ددورودووود 

 

توجه توجه بدینوسیله اعلام می شود که نسیم نماینده می شود! 

 

بعله من نماینده خانم ها شدم و در عرض یه هفته از شروع ترم دو تقریبا با همه استاد ها دست به یقه شدم! نه بابا شوخی کردم استادهامون خیلی مهربون و خوبن .  واقعا اینو از ارتباط نزدیک با اساتید فهمیدم که اکثرا واقعا مهربونن. حتی اونایی که دور نمای خشنی دارن!  

 

 همه می دونن که نماینده شدن دردسر داره. اما من واقعا سرم درد می کنه واسه درد سر . و الان فهمیدم باید همون ترم اول نماینده میشدم. در همین یک هفته نصف دوستام با من دشمن شدن! سر گروه بندی کلاس های عملی. و خداییش من خیلی فداکاری کردم. ساعت خودمو انداختم بدترین جا واسه اونا . و از درسم خیلی زدم. اوووه هنوز اولشه! 

 

ترم دو شروع شد. 

 

من می توانم 

 

من درس هایم را خیلی خوب می خوانم 

 

من موفق می شوم 

 

من موفق هستم! 

 

زندگی زیباست 

 

همه من را دوست می دارند 

 

من بهترین نماینده ام که تاریخ علوم پزشکی به خود دیده است! 

 

خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیا رو می دانم!

 

قراره کتابی چاپ بشه با عنوان : ایا من روزه بگیرم؟ 

 

در این کتاب  در هر فصل بیماری های متفاوتی بررسی می شه .  و روی این بحث می 

 

 شه که آیا بیمارهای متفاوت می تواتنند روزه بگیرند یا نه؟.... 

 

فصل آخر به نام تشنج موضوع کار گروه ماست. 

 

اولش خیلی از شروع یه کار تحقیقاتی با دانشجویان ترم بالایی هراس داشتم. اساسا  

 

من از همه ترم بالایی ها هراس دارم: دختر هایی که با نگاه های مغرور از کنارمان می  

 

گذرند . و پسر هایی که به ما می خندند!.... 

 

از جست جوی مقاله به زبان انگلیسی و کار با سایت هایی مثل پاب مد هم هراس  

 

داشتم... 

 

 از رو به رو شدن با اساتید و دکتر هایی که همیشه از دور آن ها را می دیدیدم و 

 

 رفتاری  که مبادابه دور از احترام باشد هم هراس داشتم!... 

 

به خودم گفتم : به اطرافیانت نگاه کن. چه قدر راحت هستند. تو هم لازم نیست هراس 

 

 هایت را به همه نشان بدهی. یک قیافه ی کاملا راحت و با اعتماد به خودت بگیر. بقیه 

 

 اش درست میشود!... 

  

شروع شد.  

حدود ده روز است که هر روز دانشگاه میایم. 

 

 یکی از دانشجویان ترم بالایی راهنمای ما شد . او  هیچ وقت به ما نخندید! 

 

با سرچ فارسی شروع کردیم و به سرچ انگلیسی هم رسیدیم. آن قدر ها هم سخت  

 

نبود. 

 

با دکتری که فقط عکسش را دیده بودم و در یک جلسه هم صدایش را شنیده بودم !  

 

ملاقات کردیم. خوب آن قدر ها هم ترسناک نبود...

 

 

کارمان هنوز تمام نشده است. برای نتیجه اش نگرانم که حتما خوب از آب در بیاید.  

 

ان شاالله که نتیجه هم به شیرینی همین ترس ها باشد! 

 

در دنیای فوق العاده اینترنت مشغول بررسی صد تا مقاله بودم که باید برای طرح تحقیقاتی جدید که برداشتم مطالعشون می کردم. که یک دفعه به طور اتفاقی توی یکی از سایت ها ی پزشکی با یک عنوان جذاب برخورد کردم که نتونستم نخونمش. خوشم میاد این اینترنت هم وسط خستگی یه موقع هایی یه موج های مثبتی به آدم میفرسته. به فکرم رسید کاش ما به نویسنده های مطالبی که خیلی دوسشون داریم دسترسی داشتیم تا حضوری یه تشکر جانانه ازشون بکنیم. نه صرفا با یک نظر کوتاه و سرد که یکی از همین معضلات دنیای فوق العاده اینترنتی است!.... این مطلب رو این جا میذارم. بهتون توصیه میکنم که با حوصله و دقیق بخونینش . خیلی جالبه:  

 

 آیا عشق یک بیماری است؟ در مغز عاشقان چه میگذرد؟

  

  

ادامه مطلب ...

در این روز های تعطیلات فرصتی برام پیش اومد که دو تا از کتاب های بنام عرصه ی ادبیات رو مطالعه کنم. اولی کتاب قمارباز نوشته داستایوسکی بود و دومی کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی. هر دو این کتاب ها نویسنده های خارجی داشتند اما چیز مهمی که منو واداشت تا بیام واین جا ازش بنویسم این بود : تفاوت فرهنگی!  

قمار باز :  تعریف این کتابو شنیده بودم . و می دونستم که خیلی از افراد فهیم جامعمون کتاب های این نویسندرو مطالعه میکنند. داستان در مورد یک معلمه که  برای خانواده ای کار میکنه که طی یک سری حوادث آخرش خودش قمارباز میشه. اول این کتابو که شروع کردم مثل بقیه کتاب های غربی پر بود از اسم های همه شخصیت های داستان که در عرض پنج صفحه به خواننده ارائه میشه . نمیدونم شاید این درگیر کردن خواننده یه جور هنر نویسندگی باشه اما من شخصا این جور شروع ها رو نمی پسندم. و خودمو خیلی مجبور کردم که کتابو زمین نذارم و تا آخرش بخونم. بعد  به فصل های میانی که رسید کم کم به جذابیت لازم رسید و آخرشم هم خیلی خوب تموم شد. بعدش یه راست اومدم اینترنت و گوگل و سرچ و دیدم  که چه قدر همه از این کتاب تعریف شده . یا مثلا از شخصیت مادربزرگ تو این کتاب چه حرف ها که زده نشده بود. بعد که تامل بیشتری کردم خوب منم واقعا از این کتاب لذت بردم اما نمیدونم مثل حرف های بقیه تو وبلاگاشون این کتاب اونقدر ها هم روی من تاثیری نداشت. آخرش به این نتیجه رسیدم که مغز من احتمالا برای درک عمقی این کتاب ها خیلی کوچیکه!...  

_ یکی از جلسه های داستان نویسیمونو روی کوه تشکیل دادیم! همراه یک گروه کوهنوردی بودیم. وقتی دو تا از بچه ها داستاناشونو خوندن یکی از آقایون کوهنورد که جزو گروه شنونده ها بود گفت: ما که از این داستان ها هیچی سرمون نشد! چرا یه داستان نمینویسین که آدم ها ی معمولی هم معنیشو بفهمن!.... _ 

بادبادک باز :  بنا به مقدمه کتاب، خالد حسینی طبیبی است که در افغانستان متولد شد. پدرش دیپلمات بود. و طی جریانات سیاسی  افغانستان به امریکا مهاجرت کردند… داستان در مورد پسری است که در افغانستان زندگی میکند و به آمریکا میرود و بعد چند سال به کشورش برمیگردد و در این بین افغانستان تحولات زیادی پیدا میکند… وقتی که من این کتابو بلافاصله بعد قمار باز خوندم یه دفعه انگار دری از یک دنیای  جدید بروم باز شد. داستان از همون اول اونقدر قشنگ شروع شده بود که منو میخکوب کرد . و تا جایی که چشام سیاهی نمی رفت و بهم اجازه نمیداد تند تند ورقش میزدم. تموم جمله هاشو مو به مو خوندم. اینقدر جمله بندی و هنر نویسندگی بالا بود که بعضی از بندهاشو چند بار مرور می کردم. جدا ازهنر قلم نویسنده داستان یه موضوع جدید داشت. یه موضوع فوق العاده که واقعا منو چند سال بزرگتر کرد!... تصویری که من از افغانستان داشتم یک کشور خیلی خیلی عقب افتاده بود . هیچ وقت فکر نمیکردم که افغانستان ممکنه در تاریخ خودش حرفی برای گفتن داشته باشه. اما این کتاب واقعا دید منو به همه این موضوع ها عوض کرد. ضمن اینکه در کنار تاریخ افغانستان یک داستان فوق العاده جذاب از دو دوست و از دو پدر  تعریف میشد که واقعا تحت تاثیرم قرار داد. در یک کلام بگم این داستان عالی بود!... باز اینترنت و گوگل و سرچ و باز هم تعریف پشت تعریف… 

نتیجه! : واقعا اینکه  چرا من اینجور متفاوت با این کتاب ها ارتباط برقرار کردم شاید دلیلش این بود که حرف های خالد حسینی از باغ  ودرخت و خونه پدری و قلابسنگ و رفاقت و دوستی و خانواده و وطن و جنگ و دلتنگی و پشیمانی … خیلی برام ملموس تر بود تا حرف های داستایوسکی از قماربازی ومهمانی و شراب و هتل و دلار و سنت…  وشاید هم دلیلش همون مغز کوچیک منه!  

_  یه متن از این کتابو واستون مینویسم. حتما یه روز بخونینیش : 

     بادبادک باز نوشته خالد حسینی

    انتشارات نیلوفر

    ترجمه مهدی غبرائی 

     

… آیا اصلا داستان کسی به پایان خوش می انجامد؟

هر چه باشد ، زندگی که فیلم هندی نیست. افغانها دوست دارند بگویند : زندگی میگذره ، بی اعتنا به آغاز ، پایان ، کامیاب ، ناکام ، بحران یا روان پالایی ، زندگی مثل کاروان پر از گردو خاک کوچ کنندان آهسته آهسته پیش می رود…

 

 

 

سلام به همه عزیزانی که یه مدت بوسیله این وبلاگ در کنارم بودند. اوووووووووه! چه همه وقته که ننوشتم! راستش نمی دونم چرا ؟ اولاش که سرم شلوغ بود با درس ها . اما بعدش هم که تعطیل شدم اصلا یادم نبود که بنویسم. خوب حالا شاید بپرسید چرا تکامل یافته؟

اول این که دیگه شخصیت بچه گانه مو و عروسک بازیو این جور چیز میزامو که خیلی به قالب قبلیم ربط داشت عوض کردم! آخه دیگه من بیست سالم شده. و عجیب احساس بزرگ شدن میکنم. در نتیجه قالب وبلاگمان را عوض کردیم.

دوم و مهم تر این که آقا ! من دیگه اصلا اون آدم قبلی نیستم. من بواسطه یک ترم دانشگاهی به یه آدمی تبدیل شدم که دیگه بابا خودم هم باور نمیشه چه قدر آدم شدم! اصلا یه چیزی من میگم شما یه چیزی میشنوین. اگه بدونین چه قدر در من تحولات ایجاد شده که این جوری بیکار نمیشینین ! همین الان واسم یه نظر توپ میذارین! …

 تصورشو بکنین . یک دختر شهرستانی از یک نقطه دور و کوچیک گوشه خراسان رضوی یه دفعه پرت شد توی یک دانشگاه بزرگ با یه همه آد مهای بزرگ که نود درصدشون دکتر هستن یا می خوان دکتر بشن ! و وارد یک دنیای خیلی خیلی بزرگ که اصلا کرانه هاشو با چشم غیر مسلح نمی تونم ببینم! … من هر چی از دنیای دانشگاه بگم کم گفتم. قبل این که قبول بشم همه میزدند تو ذوقم که بابا دانشگاه اونطوری هم که فکر میکنی نیست. ولی دقیقا الان به این رسیدم که اون طوری که فکر میکنم هست! توی دانشگاه تو به هر چی که بخوای می تونی برسی. زمینش هست کافیه آستین بالا بزنی. اصلا همین بهم آرامش می ده. که همه چیز هست .  همه چیز. همه چیز هایی که قبلا ازش محروم بودم و هی به ما گفتند منطقه محرومیم امکانات نداریم اجازه نداریم زمینه نداریم راهنما نداریم ولی این جا همه مواد لازم رو داریم!  و من صبح ها همین که چشمم به تابلوی دانشگاه می خوره یه آرامش عجیبی بهم دست  میده و توی دلم میگم نگران نباش همه چیز هست! ….

آقا بچه کنکوری عزیز که ممکنه به هر دلیلی گذرت بیفته به وبلاگم بهت بگم که هرچی واسه دانشگاه فدا کنی حلاله حلاله! خیالت جمع حتما جواب زحمت هاتو میگیری… حالا چون بحث عشق و علاقه من به دانشگاه بی پایانه همین جا لازم می دونم که رشته کلام رو ببرم…

سوم این که بنده تصمیم گرفتم اسم وبلاگمو عوض کنم. وقتی گذاشتم دکتر کوچولو هیچ کس رو نمیشناختم. فقط خودم بودم و وبلاگ دکتر فریاد. حتی همین آقا رضا آدرس وبلاگشو داده بود من نرفته بودم ببینم. بعد که وارد دانشگاه جونم شدم! و با نجمه جونم  آشنا شدم و نجمه هم منو با مدلاگ جونمون آشنا کرد یه هو دیدم اوووووووه! چه همه دکتر وبلاگ دارن! بعد از اون جا دیدم اسم دکتر کوچولو مربوط به یه آقای محترم دیگست. همون جا من واسه ایشون نظر خصوصی گذاشتم و با کمال ادب و احترام ازشون عذر خواهی کردم ولی از اون جا که ایشون هیچ گوشه نظری به من نکردند من به این تنیجه رسیدم که خیلی از من بدشان می آید . و تصمیم گرفتم در اولین فرصت اسم وبلاگ را عوض کنم. بعد هر چی اسم گفتم نجمه گفت از این اسم ها همه  وبلاگ هست. بلاخره بعد این همه فشاری که به مغزم آرودم فهمیدم که بابا جون اسم خودم از همه اسم ها بهتر و تک تره. در نتیجه اسم وبلاگم شد : دکتر نسیم!

از دوستان عزیز آشنا و نا آشنایی که من رو لینک کرده اند تقاضا میکنم که اسم من رو تغییر داده و همه جا با نام دکتر نسیم از من یاد کنند و یه صلوات هم واسه شادی روحم بفرستند ! البته امیدوارم با این نام وبلاگ دیگه ای نداشته باشیم. منتظر نظرات عزیزتون هستم. مخصوصا مشتاقم و تشنه ام به نظر های سال بالایی های عزیز پزشکی و دکتر های عزیز . منو با نصیحت هاتون مفتخر کنید. دوستون دارم زیاد زیاد.  

دانشگاه سبز است. هنوز هم پر است از هزاران افق های جدیدو روشن در زندگیم... 

 اما متاسفانه با تمام خوش بینیم و مثبت اندیشیم نظر مساعدی به خوابگاه ندارم. هم خوابگاهی های خیلی خوب و با حالی دارم. و واسه خوش گذرانی و وقت تلف کردن بهترین جا خوابگاهه. اما پس درس هامون چی میشه ؟  

هیچ می تونین به عمق فاجعه پی ببرین وقتی که اول صبح از خواب بیدار میشی و می خوای با عجله یه چای بذاری و بعد بری دانشگاه توی یک سیخ کبریت بمونی؟ هیچ کی هم تو اون واویلایی که همه خواب موندن و تند تند به فکر رسیدن به سرویس های دانشگاه باشند نباشه که جواب تو رو بده و این نیاز تو رو درک کنه که عاجزانه به یک سیخ کبریت محتاجی!  

هیچ  می تونین تصورشو بکنین که کفش جدیدی که خریدی و با چه امید و ارزو می خوای بپوشیش یه دفعه خیلی گشاد از آب در بیاد و تو نمی دونی حالا وسط این برهوت خوابگاه که فقط واسه رسیدن به مرکز شهر باید یک ساعت منتظر سرویس دانشگاه بمونی از کجا کفی پیدا کنی؟ تازه اگه کفی پیدا کردی از کجا چسب مایع بیاری؟ تازه اگه هر دو شو داشتی مگه تو بلدی که کفی کفشتو بکنی بعد این کفی جدیدو  بذاری بعد کفی اصلیو رو بچسبونی سر جاش در حالی که ریخت و قیافه کفش نوت اصلا عوض نشه؟ 

 هیچ می تونی تصور کنی که یخچال اتاقت اونقدر پر باشه که بوی غذاهاش  نذاره تا صبح بخوابی. اصلا می تونی تصور کنی که اتاق به نظر تو گرم باشه به نظر هم اتاقیت سرد باشه! .......... 

 اوووه این قدر از این چیز ها هست. من هم تا یه چیزی پیش میاد دو دستی میزنم تو سرم که ای خدا باز یه دردسر دیگه. همه می گن حالا ترم اولت تموم بشه میفتی رو غلتک. ولی من نمی دونم این اشتباه های ترم اولی بودنم تا کی قراره ادامه پیدا کنه. 

 می دونم به نظر شما اینا چیز های کوچیکیه اما اون قدر ما رو به خودش مشغول می کنه که کلا دور می شم از وظیفه اصلیم که درس خوندنه. 

 یه موقع هایی کلا یادم میره که کی بودم چی می خواستم چی بوده دنیام. میام این وبلاگو می خونم و نظرات شما در واقع هشدار های شما ! منو به خودم برمی گردونه. ممنونم از لطف همه تون. خوش باشین

 بلاخره  کلاس آناتومی تشریح تشکیل شد 

 

رسما به جمع سفیدپوشان محبوب جامعه پیوستیم 

 

جسد اصلا هم ترس نداشت 

 

هیچ کسی هم غش نکرد 

 

کلی هم خندیدیم 

 

فقط خیلی بو می داد 

 

من کلاس های تشریح را بسیار دوست می دارم 

 

پایان

بچه که بودم توی حیاطمون یک درخت توت خیلی قشنگ داشتیم . بهار که می شد همه ی دوست و آشنا هر روز خونمون میومدند. ما می رفتیم بالای درخت. میزدیم به شاخه ها. دانه های درشت و سفید توتها میریخت توی پارچه بزرگی که بقیه پایین گرفته بودند. بعد توت ها رو میریختند توی چند تا سینی بزرگ. یه آب بهش میزدند و بعد همه دور هم میشستیم و تند تند توت های شیرین و آبدار رو میخوردیم. چه عطری داشت. چه صفایی داشت. هنو زهم از یاد آوری اون روز ها پر میشم از احساس سرزندگی و شادمانی. چه  عکسایی که با انواع و اقسام فیگور ها با اون درخت ننداختیم...

 بزرگتر که شدم درختمون هم بزرگ و بزرگ تر شد. تا این که به یه جایی رسید که شاخه هاش تموم حیاط مونو گرفت و کم کم بعدش بزرگتر ها به این نتیجه رسیدند که دیگه توی حیاط واسش جای کافی نیست. واسه همین قطعش کردند...

یادمه اون روز بارون میومد. من نشستم زیر بارون کنار تنه ی بریده درخت. انگشتمو گذاشتم رو حلقه های چوبش و در حالی که اشک از چشام جاری بود براش فاتحه خوندم! دقیقا یک الحمد و سه تا قل هو الله...!

این جوری بود که بهار واسه خونه ما عوض شد. انگار این فقط درخت نبود که قطع شد تمام ریشه های دوستی های ما هم قطع شد. اون روز ها ما همه کوچیک بودیم. هر روز خونه هم بودیم. هر روز با هم انواع بازی ها و شوخی ها رو تجربه میکردیم. گاهی آب بازی میکردیم روی هم شیلنگ آبو میگرفتیم و توی هوای مطبوع بهار زیر شاخه های درخت می دویدیم و جیغ میکشیدیم. بعضی وقتا هر کدوممون با یه دفتر نقاشی  میشستیم روی ایوون و با هم مسابقه نقاشی میذاشتیم. مثلا مسابقه انواع گل ها. انواع درخت ها... یا اسم فامیل بازی میکردیم. یا خاله بازی. یا همه با هم کوبلن میدوختیم. یا همه با هم دوچرخه سواری میکردیم... یادش به خیر چه صفا و صمیمیتی بود. حالا که دارم مینویسم با خودم میگم درست مثل قصه ها!...

 حالا ما همون آدم هاییم که همه مون شدیم دانشجوهای یک گوشه از ایران. یکی مون اصفهانه یکی شیرازه یکی مشهده یکی تهرانه یکی بیرجنده یکی سبزواره ...

 قبلا نوروز که می شد ما چیزی به نام دید و بازدید عید نداشتیم چون همه مون هر روز خونه هم بودیم. ولی هر چی  قد کشیدیم به اندازه قد هامون از هم دور شدیم. حالا چیزی به نام عید دیدنی تنها دلیل ما واسه دیدن همدیگه شده. وقتی دور هم جمع میشیم همه فقط راست میشینند و با رعایت انواع و اقسام آداب و رسوم معاشرت از همدیگه حال و احوال می پرسند. ضمن این که هر کسی سعی کرده با بهترین و جدیدترین لباس ها و آرایش بیاد و بین هر دو کلمه حرف هم هر کدوم از کیف و کفش و رنگ مو و قیمت ها  سوال میکنه.... راستش فکر میکنم غم انگیز نیست. بیشتر خنده داره. همه اداهایی که ما درمیاریم که به بقیه بگیم خیلی با کلاسیم بیشتر شبیه یه فیلم کمدیه. خصوصا وقتی که هرکدوممون رو با همون تصویر دوران کودکی به یاد میارم بیشتر خندم میگیره. اما من شکایتی ندارم. گله و ناله هم نمیکنم. چون اساسا این جور چیز ها توی نوروز حرامه! نوروز یه دوران فقط و فقط واسه تازه شدن و خوش بودن و جمله های مثبت و قشنگ رو بلعیدن! ...

احساس خوبی دارم. خیلی خوش بختم. هر چند چیز های زیادی تو زندگیم کمه . و از چیز های با ارزشی صرف نظر کردم. اما با همه این ها خدای من منو خیلی دوست داره. و من پرم از حس شکر گزاری بیشتر از همیشه. و بهار رو می پرستم. ...

روزی که درخت رو قطع کردیم  یه دوربین تنظیمی از دوستم قرض گرفتم. فرداش برف اومد.از شاخه های بلند درختمون که حالا به جای آسمون روی زمین حیاطمون پهن شده بود عکس گرفتم. تراژدی خاطره انگیزی بود. واسه همه مون. حالا اون عکسو چسبوندیم بالای آیینه توی راهرو خونه. و من هر وقت اونو نگاه میکنم به خودم میگم : ما هنوز هم همون آدم هاییم...  

                   

باورم نمی شه یک ماه به همین زودی گذشت. اصلا متوجه نشدم. تا قبل این که بیام همه به من می گفتن بذار پات برسه دانشگاه با سر می خوری  زمین ... 

اما در مورد من اصلا اینجوری نشد. من دقیقا همون جور که فکر می کردم همون شد! 

 دانشگاه قصر تمام آرزو های منه. و خدای مهربونم تمام چیز هایی که می خواستم رو تا الان به من داده. بهترین هم اتاقی ها بهترین همکلاسی ها بهترین دوست ها بهترین استاد ها.  

 

اون روز نجمه به من گفت احساس گناه می کنم که امروز هیچ چی درس نخوندم. شب وقتی داشتم آناتومی می خوندم گفتم : مگه من چه گناهی مرتکب شدم که این همه از استاد عقبم؟

دانشگاه یک محیط جدیده که من همیشه از بقیه درموردش میشنیدم. اما حالا که خودم دارم تجربش میکنم دنیایی از حرف های جدید و دغدغه های تجربه نشده واسم مطرح شده.

آدم هایی که این جا باهاشون در ارتباطم کسانی هستند که هر کدومشون از یک گوشه ایران یا حتی از یک گوشه دنیا هستند. توضیح این که در دانشکده ما و هم چنین در کلاس ما افراد زیادی اهل روسیه لبنان افغانستان و تاجیکستان هستند. اما مسئله ای که در ارتباط با رابطه با این افراد متفاوت برام مطرح میشه مسئله اعتقاداته. افراد اطراف من تقریبا دو دسته هستند. دسته اول بسیار در مورد اعتقادات سایر افراد کنجکاوند و با جسارت تمام به خودشان اجازه می دهند که با استدلال ها ی خودشان اعتقادات بقیه رو زیر سوال ببرند و چون بحث سر اعتقادات معمولا پایان خوشی ندارد در آخر هم ماجرا رو با مسخره یا مضحکه کردن طرف به پایان می برند و وقتی که با خودشان تنها شدند هرگز از خودشان نمی پرسند که بلاخره بعد این جنجال چه چیزی نصیب آن ها شد؟ دسته دوم افرادی هستند که به هیچ وجه هیچ کاری با اعتقادات دیگران ندارند و و تا جایی که می توانند از ان جور بحث ها فرار می کنند و و تا جایی که ممکن باشد از افراد گروه اول دوری میکنند. استدلال این افراد اینه که حوصله جر و بحث ندارند و می دانند که به هر حال نمیتوانند نظر طرف را عوض کنند و اصلا اعتقادات هر کسی به خودش ربط دارد.

حالا در دنیایی از اعتقادات جدید و فرهنگ های متفاوت غرق شدم. بیشتر افراد واز جمله خودم جزو گروه دوم هستند . و معمولا کسی که جزو گروه اول باشد هم زیاد چهره ی خوشایندی میان دیگران ندارد. چون برتری گروه دوم به گروه اول اینه که گروه دوم به اعتقادات دیگران هرچی که هست موافق یا مخالف با خودشان احترام محض میگذارند.

مسئله اینه که با خودم فکر میکنم اما این همه سکوت تا به کی؟ ایا واقعا همه ما از ترس این که مبادا از طرف مقابلمون حرف های ناخوشایندی بشنویم هرگز از افکارمون و اعتقاداتمون نباید حرف بزنیم؟ هرگز نباید طرف مقابلمون رو متوجه اشتباهش بکنیم؟ یا آیا هرگز نباید در خودمون این ظرفیت رو ایجاد کنیم که اگر دیگران به اعتقادات ما ایراد گرفتند  شاید واقعا در آن ها اشتباهی باشد ؟ و بلاخره کمی هم در آن ها تجدید نظر بکنیم؟

نمی دونم. شما نظر بدهید. آیا شما در جنگ اعتقادی شرکت میکنید؟

بعد سیزده روز برگشتم خونه. شب مامان اینا یه دعوتی گرفتند و همه رو مهمون کردند. خوشحال بودم که بعد مدت ها همه دور هم جمع میشیم . اما یه دفعه اول مهمونی بود که یکی از توی حیاط داد زد. ما همه دویدیم بیرون. و بعد یه همه اضطراب و ترس فهمیدیم که بابابزرگم تصادف کرده
.. شب بدی بود.  وقتی که همه ریخته بودند دور سرش... وقتی که تمام دیروز و امروز توی بیمارستان بودیم... وقتی که چشم های بر اشک عمه هام با یه حالت خاصی به من نگاه می کرد...  یه حسی بهم دست می داد که ...  امروز ساعت چهار بابابزرگم رو انتقال دادند مشهد. چرا؟ تاسف آوره چون بیمارستان شهر ما دستگاه سیتی اسکنش یه قطعش کمه! ... تازه اولش برای انتقال به بیمارستان مشهد آمبولانس اضافه نداشتند که بدند. ما که بلاخره رفتیم جراح آشنایمان رو آوردیم و کارمان را راه انداخت. اما به این فکر میکنم که بیماری که هیچ اشنایی ندارد حکمش چیست؟ ... 

 

خدایا چه قدر خوشحالم که بزشکی قبول شدم. درسته که حالا هیچ کاری از دست من برنمیاد . اما یه روزی میاد که امید همه باشم. و تو همه امید من باشی. یه روز میاد که برای شهرم یه بیمارستان بزرگ بسازم که برای هیچ کسی هیچ کوتاهی نکنه...  به امید آن روز...  

سلااااااااممممممممم. 

  

دوستان عزیزم این را بدانید که من در خوشبختی محض زندگی میکنم. اینجا همه چیز رو به راه است. دوستان هم خوابگاهی ها دانشگاه درس ها اساتید و....... همه چی . همه چی در بهترین حالت ممکن است . و من هم روی غلتک افتاده و کار ها و مسئولیت ها ی خوابگاهی و درسیم را بهتر انجام می دهم. بسیار بسیار شادمان هستم و هر نفسی که می کشم خدای تعالی را شکر به جا میاورم.  

 

خلاصه این که خواستم بگم نگران من نباشین. بلاخره بزرگ شدم. راستی ها عجب تجربه ای این خوابگاه. وقتی که تمام طول روز توی فکرم اینه که بلاخره غذا چی کار کنم و لباس چی کار کنم و کی برم و کی بیام. خودم هم خندم میگیره که یه دفعه این همه بزرگ شدم. و این همه کار مهم رو خودم تنها دارم انجام می دم.  

 

هی ! جوونی هامون چه خوب بود ها . همه مسئولیت ها ی دنیا رو دوش مامان گلم بود. بعد تازه به خودم میگم دو روز دیگه من ازدواج کنمو بچه دار بشم... واویلا فکرش تو سرم نمیگنجه که چه همه این مسئولیت ها صد برابر میشه!...  

 

خیلی خوش میگذره. جای شما خالی.

بعد اینکه مامان اینا منو گذاشتند و رفتند اینقدر احساس غریبی میکردم که نگو! همه جای خوابگاه واسم عجیب و غریب بود. اول کاری تصمیم گرفتم لباسامو با دست بشورم! همون کار عجیبی که همیشه ازش میترسیدم. جونم بگه واستون که یک ونیم ساعت وقت گذاشتم ! ولی بلاخره شستمشون دیگه! مورد بعدی این که من کارت تغذیه دیر گرفتم. دوروزه غذا ندارم . و همین اول کاری افتادم به ظرف شوری و آشپزی... هر جای دانشگاه یا خوابگاه که می رم تنهام. دوستام همه شون مشهدین. و نیستن که همراهیم کنن. وقتی که تنهایی توی محوطه خوابگاه قدم میزنم فکر میکنم به اون گروه شری که توی دبیرستان داشتیم. راه می رفتیم صدای خنده هامون مدرسه رو بر میداشت. همه هم دوستمون داشتند هم ازمون می ترسیدند! مدیرمون می گفت گروه لیانشامپو! بعد کلی بهمون می خندید و باهامون حال میکرد بعد هم نمره انضباطمون رو بیست نمیداد! من که از همون دوره راهنمایی تا به امروز هیچ سالی نمره انضباطم بیست نشد. وقتی هم که پزشکی قبول شدم منشی مرکز مشاورمون به من گفت واقعا نسیم یا معجزه بود که قبول شدی یا خیلی شانس داری ! روزی هم که واسه ثبت نام رفتم  پزشکی ها و شبانه ها یه جا بودند. وقتی دور بریام فهمیدند من پزشکیم باورشون نمی شد. میگفتند اونقدر شرارت از نگاه من می ریزه که فکر کردند من جزو شبانه هام! خوب چی کار کنم دیگه خدا منو این جوری آفریده یه دقیقه یه جا آروم نمیگیرم. فقط این روزا تو خوابگاست که به خاطر تنهایی بقیه می تونند من رو در آرامترین و نادر ترین شکل عمرم ببینند. دلم نمی خواد از این تنهایی شکایت کنم یا غر بزنم. اتفاقا این جوری راحت ترم. چون با راحتی تمام می تونم به خرخوانی هام برسم! فقط این یه حس تازست که تا حالا هیچ وقت نداشتم. به عمرم دوروبرم خالی نبوده . و این همه کار و مسئولیت رو دوشم نبوده. حالا تازه میفهمم که اینقدر میگفتن قدر غذای مامانتو بدون یعنی چه؟........... 

سلام و اووووووووووووووووووووه! یه دنیا حرف دارم. آخه می دونین چی شده؟ دانشگاه من رسما از شونزدهم شروع شد. البته هرچند به جز ما ترم اولی ها هیش کی دیگه تو دانشکده نیست. از یه لحاظاتی خوبه. چون سال بالایی ها سوتی ها و ندیده بازی های ما از جمله عکس گرفتن از درو دیورا دانشکده ! رو نمی بینند و ما هم از خد اخواسته تا جا داره ادا بازی و از پشت کوه اومد ه بازی از خودمون در ورکنیم! 

 

دوستان آسمان مشهد به افتخار ما یه تکونی به خودش داد و از دیروز صبح تا شب یه دنیا برف اومد! و ما در یک فضای کاملا رمانتیک و شاعراته به سوی در دانشکده رفته و سپس برف های خود را تکانده و راهی کلاس شدیم.    آقا........... من خیلی شاکیم! می دونین چه کلاسی رو به ما  دادند ؟ کلاسی که دقیقا رو به روی گلاب به روتون دسشویی های دانشکده است!.... 

البته یک نکته مثبت تو این ماجرا هست و اونم اینه که هوا سرد و آمار ورود به دسشویی بالا ما هم که ترم اولی و استرس بالا و کلیه ها فعال و دیگه آره دیگه .... واسه ما ها خوب شد ... 

 

فعلا کلاسایی که رفتیم بیوشیمی و فیزیک پزشکی و اندشه یکه. تا این جا که به ما خوش گذشته. تا ببینیم بعدش چی پیش میاد . به امید خدا !

بعد از یه روز بالا و پایین رفتن از پله های دانشگاه واسه کار های ثبت نام و انتخاب واحد این نتیجه ای بود که در فکر من به جا ماند:  

 

دانشگاه بهشت است 

 

مسئولین مغرور هستند 

 

پسر ها غول هستند 

 

دختر ها لوس هستند

یه بار دیگه شیرجه می زنم توی وبلاگ های دکتر هایی که نمیشناسمشون. توی حرفاشون یه همه اصطلاح هست که اصلا معنیشو نمی فهمم. و همین جور که با این جملات نا مفهوم سرگرمم کودک درونم میگه : نسیم خوابگاه چی می شه؟‌هم اتاقی هات چه جوری می شن؟‌ همکلاسی هات چه طور؟ استاد ها چه طور؟ درسات چه طور؟ بلاخره بهت خوش می گذره یا بد می گذره؟ بلاخره این رشته که اومدی توش راضیت می کنه یا نه؟ اگه کم بیارم چی؟‌اگه یه دفعه وسط راه بشیمون بشم چی؟... نمی دونم . شاید الان اصلا حواسم نیست دارم چی می گم. یه جورایی گیج می زنم. آخه یه دنیا نگرانی تو سرمه. قبلا واسه کنکور که درس می خوندم می گفتم فقط قبول بشم دیگه همه چی تمومه... اما حالا اینو درک می کنم که نگرانی های زندگی تمومی نداره. تازه از هر کدومش که بگذری یه دونه بزرگ ترش میاد سراغت... ولی بی خیال. بهش اهمیت نمی دم. می ذارم خوب این نگرانی ها کودک درونم رو درگیر کنه. من بیشتر حالا دوست دارم به این فکر کنم که چه قدر یه روزی واسم آرزو بود که این رشته قبول بشم. چه قدر همه آدم به من تبریک گفتند. چه قدر روزی که قبول شدم خوشحال شدم. چه برنامه هایی که واسه آیندم ندارم. فقط فکر کردن به آرزوهای دورو دراز فرداست که می تونه حتی کودک درونم رو ساکت کنه ...  

مسئله اساسی اینه : باید زیست! ... بنابراین اون راه بهتره رو انتخاب کن : امیدواری! 

سلام به بهمن ماه. بهمن ۸۷ یه معنی خاص داره واسم. یه شروع باشکوه. از یه قسمت جدید از زندگیم...

سلام به دکتر های عزیزی که ممکنه گذرشون به وبلاگم بیفته. و اونایی که میشناسمشون. شروع ترم من نزدیکه . ازتون چند تا سوال داشتم. اگه کمک کنین ممنون می شم.  

۱- اول این که من چه اطلسی بخرم بهتره؟ نتر یا زوبوتا؟ من خودم نتر رو ترجیح می دم چون یک جلده اما زوبوتا دو جلدیه. هر کردومو نخرم می تونم از کتابخونه دانشگاه استفاده کنم. بهم بگین بیشنهاد شما چیه؟ و بگین که مهمه که چه جور جلدی داشته باشه یا نه؟ مثلا اطلس هایی که جلد کلفت و محکم تری داشته باشند گرون ترند ... 

۲- کلا بهم بگین من کتاب های علوم بایه رو بخرم یا از کتابخونه بگیرم کافیه. آخه سال بالا یی ها می گن نخرین چون دیگه لازمتون نمیشه.  منم حسابی گیج و سردرگمم که بلاخره چی بخرم چی نخرم...

من قبلا از اون آدمها بودم که همیشه کتاب های روانشناسی رو مسخره میکردم. به نظرم این جمله های تاکیدی مثبتی که بعضی ها به در و دیوار اتاقشون میزنند واقعا چیز های مزخرفی بودند. و همیشه می گفتم من برای شناختن خودم نیاز ندارم که نوشته های بقیه رو بخونم و خصوصا از این نوار های سخنرانی و کنفرانس های اینجوری حسابی فراری بودم... اما حالا خلاف حرف خودم بهم ثابت شده... خوب واقع بینانه به این مسئله نگاه کنم همه چی توی این دنیا عوض می شه و تغییر میکنه. خوب آدم ها هم عوض می شنن. فکراشون هم عوض میشه!... خیلی خو ب بابا، من اعتراف می کنم که قبلا ها از روی بی تجربگی و اصلا از روی نادانی این حرفو میزدم...  

بگذریم . خلاصه این که می خوام بگم به همه توصیه میکنم که حتما یکی از این کتاب های روانشناسی مطرح رو بخونند. حتما به حرف های یکی از سخنران های معروف گوش کنند. میگم مطرح و معروف چون اگه سراغ یک غیر معروفش برین ممکنه که شما رو زده کنه. ولی برای من بعضی از این ها که واقعا نقطه نجات بود. چند تاشونو معرفی میکنم. کتاب های نوشته  آقای مسعود لعلی رو بهتون پیشنهاد میکنم. من خودم تا حالا دو تا از کتاب هاشونو خوندم. 

 « به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد » و « مشکلات را شکلات کنید ». 

و کتاب سه جلدی « به سوی کامیابی » نوشته آنتونی رابینز.  

یه کتاب خوب و مفید دیگه ای که تازه خوندم اینه: « قورباغه را قورت بده» نوشته برایان تریسی. و همچنین خوندن کتاب « راز » رو به همه توصیه میکنم. 

 از سخنران ها هم من واقعا آقای علیرضا آزمندیان رو دوست دارم. و خوشبختیمو مدیون ایشونم... 

 مثل قدیم های من لج نکنید! اگر دچار روزمرگی شدین، اگر دنبال یه روزنه جدید هستین، اگر از خوشی دیگران متعجب میشین، اگر اغلب اوقات دلتون بی دلیل می گیره، اگر نا امید هستین .... حتما به خودتون رسیدگی کنین . یک کتاب مفید بخرین و فقط یک روز براش وقت بذارین. اگر هم واقعا سرتون شلوغه از کتاب های کوچیک جیبی استفاده کنین. مطمئنم تاثیرشو که ببینین خودتون تشنه  و تشنه تر میشین...  

سلام به همه دوستان عزیز و سلام به دنیای قشنگ خودم ! امروز وقتی اومدم تو وبلاگم توی قسمت نظرات یک آقای دکتر واسم یک نامه ی طولانی نوشته بود که دلم نیومد فقط در حد یک نظر بمونه. اونقدر این نامه واسم عزیزه که میخوام جزو نوشته های اصلی باشه:

 

 

سلام بر دکتر کوچولو! امیدوارم کم کم آماده بشی برای ترم اول. با وبلاگت خیلی دلم را سوزاندی. یاد روزهای اول ورود به دانشکده پزشکی مشهد افتادم. یازده سال پیش بود. اون زمان کنکور دو مرحله ای بود. من رتبه مرحله اولم ۲۷۰ شده بود. برای همین به محض اینکه فهمیدم رتبم خوب شده درس خوندن رو گذاشتم کنار و با اینکه اول ۳ تا پزشکی تهران رو زده بودم بازم مشهد قبول شدم. اون زمان دانشکده تو خیابون دانشگاه بود و من هنوز این دانشکده جدید شما رو ندیدم. راستشو بخوای من مشهدی هستم ولی دست روزگار الان منو انداخته جنوب الان. دلم لک زده واسه اون روزها. واقعا با همین پاکی الان تو بودیم همگی. چه روزگاران زیبایی. سعی کن احساساتت رو مثل الان که انقدر زیبا مینویسی باز هم بنویسی. بعدا که برگردی فوق العاده است.
بگذریم. در طول این دوران قراره اول دوستای خوبی پیدا کنی یا با همون همکلاسیات باشی. بعد قراره کم کم از با هم بودن خسته بشین. جدا بشین و با کسان دیگری دوست بشین طوری که تو گروه بندی استاژری و اینترنی با آدمهای دیگه ای باشین. قراره عاشق بشین. بعد یا باهاش ازدواج کنین یا خاطره اش رو تا آخر عمر در صندوق سینه نگهدارین. آه و افسوس که چه شبهایی را می گریستم و می گریستند از غم دوری و ... . به هر حال وارد دوران جالبی شده ای. تبریک میگم بهت. برای همه چیز خودت را آماده کن. واقعا دوره پزشکی یک زندگی است ولی باید جوهرش رو داشته باشی که لایق اون لقب بشی. الان که توبازار کار پزشکی عمومی ۴ ساله دست و پا میزنم می بینم لقب دکتر واقعا برازنده هممون نبود. سالها زحمت میکشی بعد یکی از همین دکترها آنچنان داغونت میکنه که همه چیزت رو زیر سوال میبره.
خلاصه همه چیز خواهی دید. صفا. صمیمیت. دوستی. انسانیت. گذشت. عشق. آرامش. عظمت خدا. از اون طرف دیگه مرگ. قتل از روی بیسوادی. نارو زدن و زیر آب زنی. راحت دروغ گفتن. دزدی علمی. ضایع شدن. افتادن دروس. ولش کن بقیشو خودت ببین.
کجایی هستی خودت؟ با لهجه مشهدی آشنا نشدی هنوز؟
آرزو میکنم همیشه شاد و موفق باشی و با همین انرژی ادامه بشی. سعی کن شاگرد اول باشی. همه امثال من انقدر از سختی ها بهت میگن که دلزده ات میکنن. میخوام بگم استوار باشی. خیلی اشتباهه که با این همه تلاش بیای توی رشته پزشکی و درس نخونی. سعی کن تمام روشهای درس خواندن دوران دبیرستان رو که برای قبولی در کنکور استفاده کردی فراموش نکنی. هرچقدر درسهات زیاد باشن مهم نیست. هرچیشو تونستی بخون ولی درست و اصولی که بفهمی نه حفظ کنی. فکر نکن علوم پایه به درد طبابت نمیخوره. مطمئن باش از الان باید خودت رو گرم کنی برای مستقیما وارد تخصص شدن. پزشک عمومی موندن مثل ما خیلی اشتباهه. داریم تلاش میکنیم که قبول شیم ولی در دوران تحصیل خیلی خوش گذروندیم و همیشه طرقبه و شاندیز بودیم!
ببخشید پرچونگی کردم. رو نقطه حساسی از خاطرات زندگیم کلیک کرده بودی ظاهرا.
مراقب خودت باش.  

 

                                                    نظر نوشته شده توسط : « علی »

بیست روزه که ما هر ظهر و هر شب غذامون « غزه پلو » شده ! اگر ما نخوایم بابا نمیذاره. برای همین بدون اینکه  تمایل زیادی داشته باشم شخصیت من سیاسی شده . ولی از اون شخصیت سیاسی هایی که فقط رنج می کشن و بر بیهودگی خودشان گریانند! نمی دونم آیا واقعا ضرورت داره که تلویزون ایران این همه وقتشو و توانایی هاشو از جمله انواع و اقسام انیمشین های قویشو! برای تصور کامل میدون جنگ ، صرف این موضوع بکنه یا نه؟ و واقعا لازمه که هر لقمه ی غذای ما با دیدن صحنه های خشن و بچه های تیر خورده و آدم های غمگین از گلومون پایین بره یا نه؟ اونم صحنه هایی که هر کردومشون دور روز قبل و هر روز به تعداد ده دفعه تکرار شده! نه من اصلا آدم سنگدلی نیستم. چرا دلم واسه همه شون خیلی می سوزه. واسه اون بچه ها . واسه اون مادر ها . واسه اون پدر ها. من حتی دلم واسه اون جوونای اسرائیلی که دائم باید بکشند می سوزه.  عجیب نیست. من مطمئنم که بین اون همه آدم بلاخره چند تا آدم با احساس هم پیدا بشه که وجدان داشته باشند و خانواده داشته باشند و چشم هایی نگرانشون باشه. حقیقت اینه که همه ی ما مردم از هر قشر و کشوری که باشیم قربانی های افکار و اعمال یه عده خاص هستیم. حتی خود ما که در صلح وامنیت زندگی میکنیم. مثلا از خودم می پرسم قراره تا چند روزه دیگه ما صبح تا شب از تلویزیون فقط همین جنگو ببینیم؟... گفتم که من اصلا آدم بی رحمی نیستم . و مثل همه ی ایرانی های غیور دیگه در جهت دفاع از حماس به دشت دلم می سوزه و سعی میکنم در سوختن دلم اصلا کوتاهی نکنم!... اما چه کار کنم که فکر من بیشتر پیش اینه که بلاخره قرار تا سال نود کنکور حذف بشه یانه؟ بلاخره کسی می خواد به این سوال جواب بده که چرا تربیت معلم پارسال ثبت نام کرد ولی پذیرش نداشت؟ بلاخره امسال مثل پارسال همه رو سرکار گذاشته و فقط ثبت نام کرده یا پذیرش داره و نگه داشته که یه هو بگه تا همه غافل گیر بشن؟ بلاخره قیمت گوشت و مرغ و میوه و مسکن و زندگی در ایران ارازن شد یانه؟ بلاخره این جوونای الاف سرکوچه ما سر کار می رند یا نه؟ بلاخره قانو ن پارتی بازی در ادارات جزو قانون اساسی تصویب شد یا نه؟ بلاخره قطار شهری مشهد قرار است راه بیفتد یا نه؟... خوب فعلا که همه جماعت چشاشونو دوختند به صفحه های تلویزیون و خوب صحنه های تکراری رو مرور مینند و می شمرند که بلاخره امروز بیستمین روز دفاع حماس شد یا نه؟... ما هم که با همین غزه پلو شکممان را سیر میکنیم... 

من نسیم هستم. 19 سالمه.  کنکور 87 دومین سالی بود که کنکور می دادم. از اول هم رشته پزشکی رو دوست داشتم.  بلاخره هم با لطف خدا دانشکده علوم پزشکی مشهد  قبول شدم. ورودی بهمنم. واسه همین هنوز دانشجو نشدم. توی این مدت هم حسابی استراحت کردم و خوش گذروندم. برام خیلی مهمه بود که وقتمو الکی هدر ندم  . و از این بیکاری استفاده خوبی بکنم. نمی دونم خدا چرا منو این جوری آفریده که یه دقیقه نمی تونم بیکار بشینم. بقیه به من میگن دیوانه بگیر بخواب که درسات شروع بشه یه ساعت خواب الان واست آرزو می شه. اما مگه یه آدم چه قدر می خوابه؟ تازه دور از جون شماوقتی بمیرم هر چه قدر بخوام می تونم بخوابم. نه الان که اوج جوونیمه و یه دنیا انرژی توی من ذخیره شده!... اولین کار مفیدی که کردم این بود که سه ماه پاییز رو توی دفتر خدمات ارتباطی پسر خالم کار کردم. کار کردن توی این دفتر باعث شد که یه همه چیز جدید یاد بگیرم: اینترنت ، سایت ، وبلاگ ، ثبت نام های اینترنتی ، قبض موبایل ، کارت اعتباری  و...  به جز اون بعد مدت ها که کارم فقط درس خوندن توی خونه بود به اجتماع اطرافم پا گذاشتم. و سختی کار، خستگی ، ارباب رجوع های متفاوت ، همکار ها ، رییس ... و چیزای دیگه مثل این ها منو با همه اون چیزایی که بقیه همیشه ازش حرف می زنند و من هرگز درک نمی کردم آشنا کرد... دومین کار مهمی که انجام دادم این بود که یه آموزشگاه رانندگی ثبت نام کردم و بعد یه ماه گواهی نامه رانندگیمو گرفتم. قبل این من هیچ وقت نه به رانندگی اهمیت می دادم نه اصلا می فهمیدم فرق بین کلاج و ترمز چیه! اما حالا توی هر ماشینی که هستم چهارچشمی حواسم به اینه که راننده کی دنده عوض می کنه، کی ترمز می گیره، کی بوق می زنه... تازه شدم وجدان بیدار راننده ها ی خلافکار و هی بهشون ایراد میگیرم که چرا اصلا این قانون و آن فلان قانون رو رعایت نکردند!... تجربه متفاوت دیگه ای توی این مدت داشتم این بود که برای اولین بار تنهایی سفر کردم و رفتم بیرجند . چند روز خوابگاه دانشکده پزشکی پیش دوستام بودم چند روز هم خوابگاه دانشگاه آزاد پیش خواهرم . بعد اون چند روز هم رفتم خوابگاه دانشکده علوم پزشکی مشهد. و بعد یه سیرو سفر کامل بین این دانشگاه و اون دانشگاه یه همه دوست خوب ویه همه تجربه های تلخ وشیرین به دست آوردم... مطالعه غیر درسیمو بالا بردم و یه همه کتاب خوب و مفید خوندم... از اول مهر 87 وبلاگ درست کردم و وارد دنیای وبلاگ نویسان شدم. یه موقعی هایی تا نصفه شب نشسته بودم پای کامپیوتر و وبلاگ های مردمو می خوندم و حس  می کردم تازه از خواب غفلت بیدار شدم و می فهمم که دنیای اطرافم چه خبره... جدا از همه این ها این مدت به همه اقوام و فامیل و دوست و آشنا حسابی نزدیک شدم. هر کی هر کاری داشت من نفر اولی بودم که بهش کمک می کردم  و به قول دختر خالم بیتا زیادی مهربونی به خرج دادم!.. تازه یادم رفت بگم به لطف این بیکاری چند ماهه لقب نسیم دی جی رو هم کسب کردم بسکه سرم تو آهنگ و سی دی و گلچین و مجلس گرم کنی و رقص نورو دود و فیلم برداری و عروس کی بیاد و داماد کجا وایسه و... از این جور چیزا بود... خلاصه حالا که دارم آخرای این بیکاری رو تند تند می خورم حسابی از خودم راضیم. جدید ترین کار یکه این روز ها منو به خودش مشغول کرده اینه که کتاب زبان انگلیسی عمومی پزشکی یک رو خریدم و با شوق و اشتیاق افتادم به جونش و تند تند ترجمش می کنم که یه قدم هایی از رقبای درسی آیندم جلو باشم... ان شاالله که دیگه کاملا منو شناختین و تکلیفتون معلوم شد که دوست دارین با من مرتبط باشین یا نه ؟ ... خوش باشین.   

یکی از مهم ترین روز های زندگیم روزی بود که برای اولین بار وارد دانشکده ی آرزوهام شدم. البته حالا دیگه با غرور می تونم به جاش بگم دانشکده ی من! با این که تا حالا خیلی رفتیم مشهد هنوز هم آدرس ها رو درست و حسابی بلد نبودم. واسه همین همش نگران این بود که چه طوری برم و برگردم. بلاخره قرار شد مامان منو برسونه و بعد این که اردوی معارفه دانشگاهمون تموم شد بیاد دنبالم. با ماشین از در شرقی دانشگاه فردوسی وارد شدیم. هر چی نزدیک تر می شدیم انگار قلب من هم با آهنگی که از ضبط ماشین پخش می شد داشت واسه خودش یک موسیقی جدید می زد. محوطه ی سرسبز دانشگاه منو غرق خودش کرده بود که بهم گفتند اون ساختمون سفیدی که از بقیه جداست دانشکده ماست. خیلی خوشحال بودم. شوخی که نبود . راز و نیاز ها و آرزوهای یک عمر زندگیم داشت شکل واقعیت به خودش می گرفت. ماشین که نگه داشت تابلوی دانشکده چشممو گرفت: دانشکده پزشکی . دلم می خواست همون جا وایسم و یک دل سیر تابلوی عزیز تر از جانم رو تماشا کنم. ولی از اون جاییکه طبق حرف ها ی بزرگ تر ها هزار و یک چیز مسخره از رفتار های ترم اولی ها شنیده بودم و جدا نصیحت شده بودم که اصلا خودمو  از اول تابلو نکنم سریع با دوستم راه افتادم به داخل ساختمان دانشکده. همه ی حواسم یک جا به خودم بود حتی مواظب قدم برداشتن خودم هم بودم که مبادا سوتی بدم دست کسی و مبادا بشنوم که به من بگن: ترمک! هر چند تشخیص ترم اولی ها کار سختی نبود. هرجا چند نفر بیکار دور هم حلقه زده بودند و زیر چشمی کنار دستی هایی خودشان را می پاییدند و یا هر از گاهی خنده ها بلندی می کردند که خودشان را به همه نشان دهند ترم اولی ها ی محترم بودند. هر جا هم که میدیدی چند نفر دارند با سرعت میرن به یه جایی و اخم هاشان توی هم است و گاهی با دیدن ترمک ها پوزخندی هم می زنند سال بالایی های احترام واجب بودند. چه قدر درد بزرگی است که ما بعد اون همه ریاست و قلدر بازی توی دبیرستان به عنوان بزرگ ها ی مدرسه یک دفعه پرت شدیم به یک جایی که انگشت کوچیکه ی بزرگ ها هم نمیشیم. بی اختیار یاد اون شعر معروف توی ادبیاتمون می افتم که می گفت:

 چنین است رسم سرای درشت         گهی پشت به زین و گهی زین به پشت

خلاصه وقتی نشستیم توی سالن آمفی تئاتر یه ذره هوای تازه پیدا شد که با خیال راحت توش نفس بکشم و مطمئن باشم دیگه کسی منو زیر نظر نداره. خدا رو شکر که من دو تا از همکلاسی هام همین جا قبول شدن . وگرنه درد غربت و تنهایی که توی بعضی ها میدیدم اگه توی من بود اصلا طاقتشو نداشتم و همون جا با یکی که اصلا هیچ چی ازش نمی دونم و نمیشناسمش یه طرح دوستی می ریختم که بنا به سخنرانی های چهار مسئول محترم دانشکده ،اگر خدا عاقبت این دوستی را به خیر نمی کرد بنده یا سیگاری می شدم یا معتاد به انواع مواد مخدر مجاز در دانشگاه . یا با قرص ایکس کار خودم را میساختم یا در بی خطر ترین مورداز درس می افتادم. البته هیچ کدام از سخنرانان به این موضوع مستقیم اشاره نکردند ولی ما که نخبه های کنکور 87 بودیم و آن جا شنونده بودیم آن قدر مغز توی سرمان بود که منظور از دوست بد ، یعنی یک چیز ی توی مایه ها ی دوست خلافکار یا جنایتکار .آن هم توی محیط فرهنگی دانشگاه آرزوهایمان. خوب ما که از خیر یک دوست خوب گذشتیم. اما از رییس و روسا بگم که از همه شان خوشم آمد. من که تا به حال پای صحبت هیچ استادی نشسته بودم . ولی حالا که این یکی آرزویم هم به خوبی اجرا می شد از همان اول عشق به همه شان در دلم نشست. به خودم میگفتم اینا همون آدم مهم هاییند که قراره خیلی به تحصیل من کمک کنند. خدایا من که همه شونو خیلی دوست دارم. مخصوصا از اون قسمت حرف های همه شون خیلی خوشم می اومد که بهمون می گفتند: تبریک می گم که از سد کنکور گذشتید. بعد همین حرف را تا ظهر هزار نفر دیگر هم بهمان گفتند و توی هر هزار مرتبه  توی دل من قند آب  می کردند! آخر های سخنرانی که دیگه حوصلم سر رفته بود بلوتوث موبایلمو روشن کردم تا ببینم چند نفر دیگه روشنن. یک دفعه به خودم گفتم: دختر تو حالا دیگه یک دانشجوی خیلی سطح بالای رشته ی پزشکی هستی. خجالت داره که بخوای تو هم چین جلسه ی مهمی به فکر بلوتوث بازی باشی. دورغ نمی گم ها . فکر می کردم به چه مقام والا مقامی دست پیدا کردم. و به نظرم اومد هیچ کدوم از ترم بالایی هایی که جلسه رو برگزار می کردند هیچ  چی از وقتشون رو نه پای بلوتوث می ذارند نه پای چت. از حق نگذریم خیلی برای اردوی معارفه زحمت کشیده بودند و خیلی خیلی خوب مارو با دانشکده آشنا کردند . من که خیلی راضی بودم . به جواب خیلی از سوال ها م رسیدم . و خلاصه خیلی منو جو گرفت. خصوصا وقتی مارو بردند بالای سر جسد. به خودم قول داد م وقتی که ملحفه ی سفید رو از روی سر جسد برداشتند از خودم نپرسم این کیه و چرا بایدهم چین اتفاقی براش بیفته چرا دنیای ما آدم ها این همه تیره شده که می تونیم دست به همچین عمل وحشتناکی بزنیم و آیا واقعا خد اراضیه یا نه؟ در بعضی مواقع خاص زندگی بی خیالی یک قانونه. که فکر کنم توی این رشته ای که قراره بخونم این قانون خیلی خیلی به کارم بیاد. یاد فیلم دکتر قریب می افتم که چه طور چند دکتر جوان یک جسد دزدیدند ولی هنوز هیچ بلایی سرش نیاورده بودند خانواده ی جسد خبردارشدند و او نا رو تا جا داشت کتک زدند. پس من به جای این که دائم به خودم بگم چرا چرا چرا ، باید خدای مهربونو شکر هم بکنم که منو تو اون زمان ها دکتر نکرد . خلاصه با همه ی این جمله های تاکیدی مثبت بلاخره شب که خونه تنها شدم برای این جسد و همه ی جسد هایی که قرار است به خاطر درس ما تیکه تیکه بشوند گریه کردم. حالا که دارم می نویسم می تونم با خیال راحت ازش حرف بزنم و دیگه امیدوارم که اشکی و آهی درمیان نباشد. شیما می گه : آدم تا سختی نکشه به یه جای بالایی هم نمی رسه. پس این اولین سختی بود که من کشیدم تا به جاهای خیلی بالا برسم. محیط دانشکده برام خیلی جالب و عزیز بود. همه به فکر درس و دانشگاه بودند. گروه ما لیدر ها ی خوبی هم داشت. و اونا از رازو رمز درس خوندناشون خیلی خوب واسمون حرف می زدند. واسه من که خیلی مفید بود . هزار تا انگیزه ی تازه رو توی من بیدار کردند. می دونم که روز های خیلی دوست داشتنی انتظار منو توی اون دانشکده می کشه. مهم ترین چیز واسم اینه که همیشه خودم باشم. و خودم بمونم. ایمانم و اعتقاداتم رو از دست ندم و  همیشه عاشق رشته ی عزیز تر از وجودم باشم.          

سلام به همه عزیزانی که به من این همه لطف دارند. راستش نمی دونم چرا یه دفعه به سرم زد که وبلاگمو پاک کنم. آخه داشت کم کم به بیراهه می رفت. نوشته هام داشت یه حال و هوایی می گرفت که خودم هم دوستشون نداشتم. اما حالا حالم کاملا خوبه. و فقط یه متن قشنگ از وبلاگ قبلیمو اینجا میارم و بعد از این بازهم به وبلاگ نویسی ادامه می دم. به خاطر نظراتتون از همه تون  ممنونم.